داستان

حکایت انگشت انگشت مَبر تا خیک خیک نریزی

حکایت انگشت انگشت مَبر تا خیک خیک نریزی: این حکایت از ضرب المثلی برای افراد کم فروش و کسب مال حرام هست ،کاربرد آن نیز در جایی هست که شخصی با مال حرام درصدد جمع کردن مال و اموال هست که برای دقت دادن او به نتیجه کارش از این ضرب‌المثل بهره‌گیری می شود. ما قصد داریم در مجله اهل فان این حکایت شنیدنی و خواندنی را با شما به اشتراک بگزاریم.

این داستانم قشنگه: داستان ضرب المثل چند مرده حلاجی!حکایتی از سرگذشت عارفی مشهور

حکایت انگشت انگشت مَبر تا خیک خیک نریزی

روزی و روزگاری در شهری بازرگانی زندگی می کرد که پول و ثروت را از همه چیز بیشتر دوست می داشت. بازرگان شنید که در یکی از شهرهای دور دست نفت را به بهای ارزان می فروشند. این شد که همراه غلام خودش به آن شهر رفت تا مقدار زیادی نفت بیاورد و در شهر خودش به بهای گرانی بفروشد.

بازرگان و غلامش رفتند تا به آن شهر رسیدند. بازرگان دهها خیک خرید تا در آنها نفت بریزد و با خود ببرد. خیکها را بار الاغ گذاشتند و به طرف نفت فروشی شهر به راه افتادند. توی راه که می رفتند بازرگان به غلامش گفت:” می دانی کجا می رویم ؟ ” غلام گفت : ” بله ارباب می رویم تا نفت بخریم . ”

بازرگان گفت : ” نمی رویم فقط نفت بخریم، می رویم نفت بخریم و سود ببریم .” غلام گفت : ” یعنی چه؟ ”

بازرگان نگاهی به دور و برش انداخت و سرش را به گوش غلام نزدیک کرد و گفت: “خوب گوش کن! وقتی قرار شد خیکها را پر از نفت کنی، باید دور پیمانه را انگشت بگیری تا نفت بیشتری توی خیک بریزد. وقتی هم که می خواهی نفت را بفروشی انگشتانت را دور از پیمانه بگیری تا نفت کمتری به مشتری بدهی .”
غلام از راهی که می رفت ایستاد و گفت: ” ولی این کار درستی نیست . می ترسم که گرفتار شویم.”

شاید جالب باشد: حکایت قوز بالای قوز!حکایتی از حمام های قدیمی که شنیدنی است.

تصویر حکایت انگشت انگشت مَبر تا خیک خیک نریزی

انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی.1

جالب است بخوانید: حکایت این همان امامزاده ایست که با هم ساخته ایم!.

بازرگان گفت : ” تو اربابی یا من ؟ ”
غلام گفت : ” شما ارباب هستید .”
بازرگان گفت : ” تو بیشتر می فهمی یا من؟ ”
غلام گفت : ” خب معلوم است شما ارباب! ”
بازرگان گفت : ” پس حرف زیادی نزن و هر کاری که می گویم انجام بده .”
غلام دیگر حرفی نزد و همراه ارباب رفت. آنها خیکهای خالی را پر از نفت کردند و در کشتی گذاشتند و به سوی خانه و کاشانه شان روان شدند.
توی راه ارباب خیلی خوشحال بود. آن قدر که از شادی روی پایش بند نبود. ارباب در فکر مال و ثروتی بود که از فروش نفت به دست می آورد که ناگهان باد تندی شروع به وزیدن کرد.

شاید بپسندید: حکایت ضرب المثل دو قورت و نیمش باقیست!

فریاد مسافران از ترس به آسمان رفت. ناخدای کشتی، مسافران را روی عرشه جمع کرد و گفت: ” طوفان بزرگی در راه است. اما نترسید خدا با ماست. فقط باید تا می توانیم بار کشتی را سبک کنیم تا زودتر از این منطقه دور شویم.”

مسافران به تکاپو افتادند. هر کسی آن قدر که می توانست از بارهایش را به دریا می ریخت تا کشتی سبک تر شود. در این وقت ناخدا رو به بازرگان کرد و گفت: “تو باید همه بارهایت را به دریا بریزی!”
بازرگان گفت: “جانم را بدهم، پول و دارایی ام را نمی دهم!”
ناخدا گفت: ” اگر تو در این کشتی تنها بودی، می توانستی جانت را بدهی و دارایی و ثروت خودت را سالم نگهداری؛ ولی تو تنها نیستی جان مسافران دیگر در خطر است.”

شاید جالب باشه: حکایت کلاغ و کوزه آب

بازرگان قبول نکرد؛ ولی ناخدا به کارگران کشتی دستور داد تا آنها خیکهای نفت را به دریا بریزند. این در حالی بود که بازرگان دو دستی بر سرش می زد و کاری هم از دستش ساخته نبود.
در این وقت غلام، کنار بازرگان آمد و دستی به شانه ارباب زد و گفت: ” ارباب بی تابی فایده ندارد، برای چه گریه می کنی، خوشحال باش و خدا را شکر کن که از مرگ نجات پیدا کرده ای. فقط از این به بعد یک چیز یادت باشد: ” انگشت، انگشت مبر ؛ تا خیک، خیک نریزی! “

شاید برایتان جالب باشد: حکایت ضرب المثل خر بیار باقالی بار کن

از آن پس اگر کسی بخواهد با فریب و خیانت به دیگران ثروت و سرمایه ای برای خودش گرد آورد، این ضرب المثل حکایت حال او می شود که ” انگشت، انگشت مبر؛ تا خیک، خیک نریزی.”

خوب دوستان همراه نظر شما در رابطه با این حکایت چیست ؟ممنون می شویم تا نظرات شما را هم در این مورد بدانیم.

شما می توانید داستان ها، پازل ها و تست های شخصیت شناسی بیشتر را در بخش داستان مجله اهل فان  مشاهده و مطالعه کنید. در صورت تمایل آنها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.

در اینجا ما قصدمان این است تا مجموعه داستانهای کوتاه و حکایتهای پندآموز را با شما دوستان گرامی به اشتراک بگذاریم .

حکایت چیست؟

حکایت نوعی از داستان کوتاه است که در آن درس یا نکته‌ای اخلاقی نهفته است. این درس یا نکته بیشتر در پایان حکایت بر خواننده آشکار می‌شود. شخصیت‌های حکایت حیوانات یا اشیای بی‌جانند. زمانی که حیوانات شخصیت حکایتند، مانند انسان‌ها سخن می‌گویند و احساسات انسانی از خود نشان می‌دهند. یکی از بهترین نمونه‌های حکایت در زبان فارسی را می‌توان در کلیله و دمنه دید.

حکایت‌ها معمولاً طوری نوشته می‌شوند که خواننده به سادگی آن‌ها را درک کند. ادبیاتی را که در حکایت‌ها به کار برده می‌شود، ادبیات تعلیمی می‌نامند.

برخی حکایت‌ها از نسلی به نسل دیگر بازگو می‌شود. بیشتر در حکایت با استعاره از اشیا یا حیوانات، نابخردی انسان در رفتار و منشش به وی نشان داده می‌شود. گاهی حکایت آکنده از طنز یا هزل است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + ده =

دکمه بازگشت به بالا