داستان قدیمی مرد بارکشی که توسط همسرش حسودش رمال شد+قسمت اول

حکایت رمال قلابی: یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز، که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمیداشت و میآمد سر میدان حمالی میکرد، پولی در میآورد، نان و آبی میگرفت و با زنش میخورد و شکر خدا میکرد. یک روز زنش هوس حمام کرد، پا شد بقچه کرباسیش را برداشت، و لباس کهنهی وصله دارش را که شسته بود توش گذاشت که وقتی از حمام میآید بپوشد.
اتفاقاً حمام خلوت بود، این آمد سربینه لباسهایش را کند روی یک لنگی گذاشت، مَشرَبه و گِل سر شور و سنگ پا را برداشت و رفت تو حمام پایین خزینه روی سکو نشست و بنا کرد دست و پایش را ساییدن. یک دفعه درِ حمام به هم خورد، بیا و برو و های و هوی راه افتاد. چه خبر است؟ هیچ چیز! زن رمال باشی، حمام آمده. هنوز وارد حمام نشده یک مَجمعهی مسی بزرگی آوردند برای نشستن، بعد زن رمال باشی با اِهِن و تُلُپ وارد شد، سه چهار خدمتکار هم عقب سرش وارد شدند.
زن حمال دید زن رمال باشی یک شکم دارد مثل خمره رنگرزی و سر و گردنش مثل دیو، پاهاش مثل ستون سنگ سیاه، دهن گالهی دولابی، گوش لنگهی کفش کهنه، رنگ و رخ تا دلت بخواهد چرک تاپ. اما از فیس و افاده نگو، خیال میکرد که آسمان سوراخ شده این افتاده پایین. دید استاد و کیسه کش و اهل حمام چه حرمتی بهش میگذارند. زن حمال با خودش گفت: «خدایا یک مثقال بخت و اقبال هم میخواستی نصیب ما کنی. آخر چی چی دارد که این قدر به خودش مینازد؟» خلاصه ماتش برده بود.
این مطلب هم جالبه: حکایت مرد گوژپشت و زن زیبا؛ داستانی زیبا درباره ازدواج زیباترین زن شهر با زشت ترین مرد شهر!
حکایت رمال قلابی
کارهایش را کرد و آمد بیرون، رفت سراغ اسباب و بقچهاش دید نیست. درست نگاه کرد دید پایین بینه افتاده و یک طرفش تر شده است. از وردست زن استاد پرسید: «بقچهی مرا کی پایین انداخت؟» گفت: «زن رمال باشی. وقتی آمد تو جامه کن رختهایش را دربیاورد چشمش به بقچهی تو خورد، پرسید: «این مال کیست؟» گفتند مال زن یک حمال است. یک خُرده غُر و لُند کرد و با پاش زد انداخت پایین. زن استاد هم تا او سر حمام بود جرأت نکرد آن را بگذارد بالا، من هم یادم نبود.» زن حمال آهی کشید و رختهایش را پوشید و رفت خانه.
شب که شوهرش آمد، بنای بد اخلاقی را گذاشت و تفصیل حمام را براش گفت و گفت: «یا تخته رمالی یا طلاق و آزادی.» یعنی اگر میخواهی زن و شوهر باشیم و آفتاب خانهی تو به تن و بدن من بخورد باید دست از حمالی برداری و رمال بشوی. حمال گفت: «زن! خدا عقلت بدهد، مگر من میتوانم رمال بشوم؟ من سواد ندارم، علم ندارم، چطور رمالی کنم؟» گفت: «حرف همان بود که زدم. اگر نمیتوانی رمالی کنی مرا طلاق بده بروم زن یک رمال بشوم، من هم کنج دلم هزار جور هوس و آرزوست. زنیکه با آن ریخت عجیبش زن رمال باشی است و به زمین و آسمان فیس میکند. من به این خوشگلی شوهرم حمال باشد الاولله که باید بروی رمال بشوی و یا طلاقم بدهی.»
حمال دید سُمبهی زنش پر زور است و حرف حساب به خرجش نمیرود. دوستش هم دارد و نمیتواند بگذرد. مجبور شد. فردا پشته و طناب حمالی را فروخت؛ یک صفحهی برنجی و یک رمل خرید و رفت کنار شهر، تو محلههای خلوت پشت و پسلهها، یک دکه گرفت. هنوز ننشسته بود که دید دو سه نفر قاطرچی وارد دکه شدند و سلام کردند و گفتند: «آی رمال باشی، ما قاطردارهای شاه هستیم از بیرون میآمدیم یکی از قاطرها که بارش اسباب نقره بود گم شده، رمل بیانداز ببین کجاست؟»
این مطلب هم جالبه: داستان ضرب المثل دسته گل به آب دادن؛ مرد بد قدمی که با یک دسته گل، عروسی را به عزا مبدل کرد!
حمال دید اصلاً رمل نمیتواند بیندازد نمیداند چه جور دست بگیرد. پیش خودش گفت دو سه پهنا باد ]سکهی کم ارزش[ از اینها میگیرم و تو سنگ و کلوخشان میاندازم. گفت: «می دانید چه کار باید بکنید؟ باید دو سیر نخودچی کشمش بخرید یکی جلو بیفتد، یک نخودچی و یک کشمش دهنش بگذارد تا قاطر پیدا بشود.» قاطرچی ها خوشحال شدند و پا شدند یک خرده پول سیاه به این دادند و گفتند: «وقتی قاطر پیدا شد پاداش حسابی تو را میدهیم.» نخودچی و کشمش را گرفتند و یکیشان جلو افتاد دانه دانه یکی از این یکی از آن دهنش گذاشت تا رسید بیرون شهر تو یک خرابهای، یک دفعه دیدند قاطر آنجاست و دارد تو خرابه پوز به علف می زند. (حالا نگو راه را گم کرده آنجا سر درآورده.)
خوشحال شدند و آمدند به سراغ حمال. این تا از دور اینها را دید که دارند میآیند به طرفش، دلهره گرفت که الان میآیند و داد و بیداد راه میاندازند که تو را چه به رمالی. برو همان حمالیت را بکن. در فکر جوابی بود که به ایشان بدهد که دید آمدند تو، خندان دوتا اشرفی طلا گذاشتند جلوش که این هم شیرینی شما، هنوز نخودچی کشمش تمام نشده بود که قاطر را تو خرابه پیدا کردیم. حمال خوشحال شد و غروب دکه را بست و رفت به طرف خانه و شرح حال را برای زنش گفت. زن گفت: «نگفتم برو رمالی کن؟ دیدی هر روز از صبح تا غروب بارکشی میکردی آخر سر، دوتا پهناباد به زور گیرت میآمد. اما امروز رفتی، مثل آدم گرفتی یک گوشه نشستی، این همه پول مس و طلا آوردی.»
مردک گفت: «این دفعه الله بختی رفتم و گرفت. همیشه که خرمان خرما نمیدهد. ولم کن بروم سر همان کار پدر و مادرم والله بالله آخرش گیر میافتم. از گرسنگی میمیرم.» گفت: «نه باید عقب همین کار را بگیری.»
فردا باز رفت تو همان دکه نشست. که یک دفعه دید سر و کلهی داروغه و کلانتر و کدخدای محل پیدا شد. تا چشمش به آنها خورد ماستها را کیسه کرد. گفت: «حکماً به رمال باشی خبر دادند که یک همکار برات پیدا شده آن هم به دست و پا افتاده اینها را تیر کرده که ما را از کار کنار برنند.» از حول و ولا درنیامده بود که رسیدند. تا چشمشان به این خورد نیششان باز شد و سلامی کردند و جوابی گفتند. بعد داروغه گفت: «رمال! می دانی چیست؟ الان بیشتر از یک ماه است که خزینهی پادشاه را دزد زده.
وقتی به پادشاه خبر دادند آتشی شد و ما را خواست و چهل روز مهلت به ما داد که مالها را پیدا کنیم و تحویل بدهیم وگرنه ما را شقه میکند. ما هم هر جا رفتیم هر دری زدیم نومید برگشتیم. حتی سراغ رمال باشی شاه رفتیم آن هم هنوز کاری نکرده. دیروز یکی از قاطرچی های شاهی که از این مطلب خبر داشت نشانی تو را به ما داد گفت: «این کار از دست تو ساخته است.» بیا لوطی گری کن جان چند نفر را بخر و بدان بی حق و حساب هم نمیمانی، از خجالتت در میآییم!» حمال رفت تو فکر که عجب کاری زنکه رو دستم گذاشت!
من کجا این کارها کجا؟ خدایا عاقبت ما را به خیر کن! با خودش از این فکرها میکرد، اما اینها خیال میکردند که معطل پول است. داروغه گفت: «فکرهای دیگر نکن بیا این پنجاه اشرفی را بگیر، بعد هم زیادتر از اینها میدهیم.» گفت: «پس بروید فردا بیایید.» به این شیوه میخواست اینها را رد کند. از آن طرف دزدها که این ور آن ور گوش به زنگ بودند، یکی را معین کرده بودند که زاغ سیاه داروغه را چوب بزند ببیند کجا میرود، چه میکند. وقتی دید آمد پهلوی رمال، رفت به دزدهای دیگر گفت که داروغه پهلوی رمال رفت و رمال وعده کرده تا فردا همه را تحویل بدهد.
دزدها دست پاچه شدند و گفتند: «باید منزل این را پیدا کرد. شب که رفت منزلش، ببینیم از ما چه میگوید.» غروب دزدها سیاه به سیاهی این آمدند تا در خانهاش و منتظر شدند که هوا خوب تاریک بشود، آن وقت از دیوار بالا بروند و بیایند سر پشت بام گوش به حرف هاش بدهند. حمال هم غروب که شد پولها را تو کیسه ریخت و راه افتاد رو به خانه. دم دکان بقالی که رسید دو سه سیر خرما هم خرید که دهنی شیرین کرده باشد. آمد تو خانه زن در را روش باز کرد و خوش آمد گفت و پرسید: «که خوب بگو ببینم امروز دیگر چه کاری کردی، چقدر به جیب زدی؟» شروع کرد کارهای روزش را تعریف کردن.
زنش گفت: «من یک چیزی میدانستم که به تو گفتم برو رمالی کن.» گفت: «ای زنیکهی لچک به سر! من دستم تو حناست اگر فردا داروغه آمد پرسید: «دزدها کی اند؟ مالها کجاست؟» چه جواب بدهم؟ اگر مطلب به گوش شاه برسد و مرا صدا بزند و بگوید: «مردکه! مگر مملکت بی صاحب است که تو از حمالی توی رمالی افتادی» چه بگویم؟» زن گفت: «حوصله داری؟ یک چیز بساز بگو، بگو ما پدر بر پدر رمال بودیم. من هم از روی کتاب یک چیزهایی گفتم درست هم گفتم، از بدبختی کتابمان افتاد تو تنور سوخت.
حالا دیگر کاری از دستمان ساخته نیست، تو را به خدا ول کن این حرفها را. حیف نیست خرمای شیرین را با اوقات تلخی بخوریم.» مرد گفت: «فردا صبح من گیر میافتم داروغه جد و آبادم را جلوی چشمم در میآورد. آن وقت تو بنشین اینجا و آنجا بگو. اله و بله افتاد تو تله؟» اتفاقاً صحبت زن و شوهر به اینجا که رسید رییس دزدها رفت و گفت: «بچهها من میروم بالای پشت بام یکی یکی پشت سر من بیایید.» یکی در آمد گفت اما مواظب باش تو تله نیفتی!
وقتی رییس دزدها رسید به پشت بام که کلمهی «افتاد تو تله» از دهن حمال در آمده بود و این خشکش زد. در این بین زن و شوهر تو اتاق خرما را دانه دانه میخوردند و میشمردند یک خرما زن بر میداشت مردک میگفت این یکی، یکی را مرد ور میداشت زنک میگفت این دوتا. باز یکی دیگر زن بر میداشت مردک میگفت این سه تا، همین طور آن میگفت چهارتا، این دزدها هم روی همین حساب دانه دانه میآمدند بالا پشت بام و شمارهی این دوتا را میشنیدند و خیال میکردند که اینها را دارند می شمرند که میآیند پشت بام. ماتشان برد….
********************************پایان قسمت اول*********************************
امیدواریم از حکایت رمال قلابی در قسمت اول خوشتان آمده باشد. شما همواره می توانید سوالات، بازی های فکری، پازل ها و تست های شخصیت شناسی بیشتر را در بخش داستان مجله اینترنتی اهل فان مشاهده و مطالعه کنید. در صورت تمایل آنها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید. به خصوص آنهایی که علاقمندند خود را بهتر بشناسند.
درگیر شدن مغز در بازی های فکری می تواند یک راه سرگرم کننده و عالی برای استراحت از استرس های روزانه باشد. تمرکز ما را از نگرانیها دور میکند و به ما اجازه میدهد در حالی که هنوز ذهن خود را تمرین میدهیم، استراحت کنیم. بازی های فکری اغلب شامل به خاطر سپردن و یادآوری اطلاعات است که به بهبود حفظ حافظه و مهارت های یادآوری کمک می کند.
این می تواند به ویژه برای افراد در هر سنی، از جمله دانش آموزان و افراد مسن مفید باشد. شما هرروزه در مجله اینترنتی اهل فان مطالب متنوعی از انواع تست شخصیت، تست بینایی،هوش تصویری، معمای تصویری را می توانید ببینید و لذت ببرید. همچنین می توانید در شبکه های اجتماعی مانند اینستاگرام و فیس بوک اهل فان ما را دنبال کنید.
این داستان ها جالبه بخونید:
داستان بهلول و عطار نابکار؛ بهلول درسی به عطار داد که تا آخر عمرش فراموش نکرد!
اصطلاح توبه گرگ مرگ است از کجا آمده است!؟ + داستان
اصطلاح ماست ها را کیسه کردن از کجا آمده است!؟ + داستانی نه چندان قدیمی
حکایت بزی که می خواست الاغ را خر کند اما خودش به فنا رفت!
داستان قدیمی مرد بارکشی که توسط همسرش حسودش رمال شد+قسمت دوم